|
خدائیش حقیقته
دهقان فداکار پیر شده، چوپان دروغگو عزیز شده،شنگول ومنگول گرگ شدن کوکب خانم حوصله مهمون رو نداره کبری تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه،روباه وکلاغ دستشون تو یه کاسه است حسنک گوسفنداشو ول کرده تو یه شرکت ابدارچی شده آرش کمانگیر معتاد شده،شیرین خسرو وفرهادو پیچونده با دوست پسرش رفته اسکی رستم اسبشو فروخته ویه موتور خریده با اسفندیار میره کیف قاپی واقعا چه بر سر ایران وایرانی آمده ؟!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ Permanent Link | Comments (1)
خدا کند
دلی کنار پنجره نشسته زار می زند وخواب دیده ام شبی مرا کنار می زند غروبها که می شود خیالچشمهای تو تو را دوباره در دل شکسته جار می زند یکی نگاه می کند یکی گناه میکند یکی سکوت میکند یکی هوار میزند وعشق درد مشترک میان ماست ما همه کسی که شعر گفته یا کسی که تار میزند درست مثل بازی گذشته های شاعری که جای سنگ وگل به دوستش انار میزند خدا کند به وعده اش وفا کند که گفته بود شبی مرا به جرم عشق خویش دار می زند Permanent Link | Comments (0)
دست خودم نیست
به خدا دست خودم نیست اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست! دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم. دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم! دست خودم نیست. Permanent Link | Comments (0)
یه کم فکر
پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ... وقتي چشماشو باز کرد پسر رو نديد فقط چند تا حباب رو آب ديد Permanent Link | Comments (0)
doua
برایت دعا می کنم ... دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را در انحصار قطره های اشک نبینم و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد همیشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم که بال هایشان هرگز محتاج مر هم نباشند من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه بدون تو غروب نکند Permanent Link | Comments (0)
پای صحبت دوست
Permanent Link | Comments (1)
چطور جا گرفتي
قلب من به اندازه ي دست مشت کرده ام است….من در عجبم که تو با اين همه عظمتت چگونه در آن جاي گرفتي؟…چنان جاي گرفتني که تا ابد خيال رفتن نداري.. Permanent Link | Comments (0)
دعا
برایت دعا می کنم ... دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را در انحصار قطره های اشک نبینم و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد همیشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم که بال هایشان هرگز محتاج مر هم نباشند من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه بدون تو غروب نکند Permanent Link | Comments (2)
خداحافظ
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
Permanent Link | Comments (1)
گله
گله ميكرد ز مجنون ليلي - كه شده رابطهمان ايميلي Permanent Link | Comments (1)
خدايا
خدایا خیلی سعی کردم قدر این مهمونی رو بدونم ولی بازم احساس می کنم نتونستم… یعنی سال بعد هم ما رو دعوت می کنی؟ Permanent Link | Comments (0)
سپاس اي سراي اميد قلبم تا ابد برايت خواهد تپيد
دوستت دارم .نه تنها براي آنچه هستي بلكه براي آنچه هستم. هنگامي كه با توام دوستت دارم نه تنها براي آنچه از خود ساخته اي.بلكه براي آنچه از من مي سازي دوستت دارم براي بخشي از وجودم كه تو شكوفايش مي كني دوستت دارم چون دست بر دل فسرده ام مي نهي وزنگارهاي بي ارزش وبي مقدار را به سوئي مي زني ونورتاباني بر گنجينه هاي پنهاني كه تا كنون در ژرفا مانده بودنندمي تاباني دوستت دارم چون ياريم مي كني كه تخته پاره هاي زندگي نه يك قبر كه معبدي در خود بنهم كمك مي كني كه كار روزانه ام نه يك سر شكستگي بلكه ترنم ترانه اي باشد دوستت دارم چون بيش ازاز هر كيش وآئينش به رويش من ياري رسانده اي وتو از هر سرنوشتي شادي رابه من ارزاني داشتي اين همه را هديه دادي به هيچ تماس كلام يا اشارتي با اين كار توانا گشته اي چون خود بوده اي شايد دوست بودن ودوست داشتن در نهايت به همين معنا باشد دوستت دارم Permanent Link | Comments (0)
خيلي خنده داره
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الاهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 90 دقیقه فوتبال مثل برق و باد می گذره! Permanent Link | Comments (0)
فرشته نجات
در مطب دكتر به شدت به صدا درآود دكتر گفت ك در را شكستي! بيا تو.. در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود به طرف دكتر دويد: آقاي دكتر! مادرم ! و در حالي كه نفس نفس مي زد ادامه داد: التماس مي كنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است! دكتر گفت : بايد مادرت را اينجا بياوري ? من براي ويزيت به خانه كسي نمي روم. دختر گفت : ولي دكتر من نمي توانم . اگر شما نياييد او مي ميرد. و اشك از چشمانش سرازير شد. دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد? جايي كه مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود. دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش بدهد. او تمام طول شب را بر بالين زن ماند تا صبح كه علايم بهبود در او ديده شد. زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطركاري كه كرده بود تشكر كرد. دكتر به او گفت : بايد از دخترت تشكر كني. اگر او نبود حتما مي مردي؟ مادر با تعجب گفت: ولي دكتر دختر من سه سال است كه از دنيا رفته و به عكس بالاي تختش اشاره كرد. پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد. اين همان دختر بود!!! فرشته اي كوچك و زيبا !! Permanent Link | Comments (0)
بی تو
چشم چشم :دو ابرو.نگاه من به هر سو:پس چرا نيستي پيشم؟نگاه خيس تو کو؟ گوش گوش دوتا گوش.دو دست باز يه اغوش.بيا بگير قلبمو.يادم تو را فراموش…؟ چوب چوب يه گردن.جايي نري تو بي من. اگه دور بشي از من.. دق مي کنم ميميرم دست دست دو تا پا. ياد تو مونده اينجا.يادت مي ياد که گفتي:بي تو نمي رم هيچ جا….؟ Permanent Link | Comments (1)
داستان یک عشق
من موندمو یه قلب شکسته که شکستگیشم رفته بود توی پام و منو داشت نابود می کرد .درد و دلای دوستام وحرفاشون بی تاثیر بودن ومن فقط یه مرده متحرک بودم . تا اینکه بدترین نقشه زندگیم زد به سرم نمی دونم چه باعثش شد عقده ها یا اینکه فکر ها یه فکر شیطانی و من می خواستم یه قتل انجام بدم. من می خواستم آیدا رو به قتل برسونم (بعضی وقتا عشق به تنفر تبدیل میشه) یه همچین حالتی نمیدونم حس خیلی بد خیلی بد من تصمیم گرفتم عشقم به قتل برسونم و به همه چیز خاتمه بدم . آیدا هنوز با من ارتباط داشت و امکان ملاقات با اونو داشتم با اون قرار گذاشتم برم خونشون (اینم بگم آیدا به من خیلی اعتماد داشت) اون روز من خیلی دقیق و طبق برنامه انجام شده عمل کردم همه چیزو آماده کرده بودم حتی فاتحه خودمم خونده بود قید همه چیزو زده بودم حتی خودمو . داشتم آماده می شودم برم خونشون آیدا کسی خونشون نبود و من تصمیم گرفتم برم. هرچیزی که فکرشو می کردم که ردی از خودم به جا نزارم با خودم بردم خسته بودم از همه چیزو همه کس و شاید با کشتن آیدا من آروم می شدم . کسی که با تمام وجود دوستش داشتم حالا باید می کشتمش . تو را ه استرس داشتم بدنم خیلی گرم شده بود دستما زود عرق می کرد موبایلم یه دفعه زنگ خورد یکی از دوستام هراسون و لحنی پر درد خبری به من خبری که منو شوکه کرد یکی از دوستان صمیمی و رفیق دوران کودکی و و جوانی من فوت کرده بود . تو نا باوری بودم سر دوستم داد کشیدم گفتم شوخی نکن خفه شوالان وقت شوخی نیست کار دارم بازم جملشو تکرار کرد جدی و این دفعه اون سر من داد کشید بهش گفتم بگو دروغه بگو اون نمرده ... بغض تو گلو داشت خفه می کرد دوستم گفت الان میام دنبالت با هم بریم اونجا ، تا گوشی قطع کرد بغضم ترکید و زارو زار گریه کرد باورم نمی شود کسی که از بچگی و ساعت ها قبل با من بود دیگه نیستش و مرده باشه . اون از دنیا رفت خدا رحمتش کنه اما انگار خواست خدا بود تا راهو به من نشون بده و من کاملا از قتل آیدا منصرف شدم . مرگ دوستم تاثیر بسزای در رابطه با قتل آیدا در من گذاشت. و من بجای خونه آیدا راه قبرستون رفتم در پیش گرفتم انجا خدا به من خیلی چیزا رو نشون داد. این بود که من فهمیدم کارم غیر انسایه و خیلی نامردیه . روزا گذشت و من مرگ دوستمو کم کم فراموش کردم . من به این فکر می کردم و اشک می ریختم که چه جوری دلم می مومد این کار رو با آیدا کنم و من انقدر متاثر شدم که حاظر نبود آیدا کوچترین اتفاق براش بیوفته (وقتی عاشقی ، دوست داری عشقت هیچ اتفاقی براش نیوفته و همه بلاهاش و درداشو به جون بخری ) این موضوع گذشت اما هنوز با آیدا رابطه داشتم چون هنوز با اون پسر رابطه نداشت و فقط یه بله گفتن بود و آیدا بهشون گفته بود داره درسشو ادامه میده. البته بعضی وقتا اون پسر بهش زنگ میزد و با این کار داغ دل من تازه می شود . و من از درون می سوختم . دو باره شیطون امد تو جلد م و بازم وسوسه شدم البته از یه نوع دیگه برخی از دوستام به من این حرفو میزدن اگه کار خودتو می کردی الان این حالو روزت نبود و اونا منو سرزنش می کردن. (این طز ماله یه پسر بد بود با دختر دوست شدی رابطه داشته باش اگر رفت دلت نمی سوزه ) آیدا که دورادور با من ارتباط داشت و اون منو چشم بسته قبول داشت تا اینکه یه روز زنگ زدم بهش گفتم بیا خونمون بالاخره هر جور بود راضی شد و اومد خونمون در رابطه با اینکه منو رها کرده بود و پشت سرشم نگاه نکرده بود که ببینه من زنده هستم یا نه از من معذرت خواهی کرد. نمی دونم چرا اون روز هیچ حس انتقام و یا عقده یا تنفر در من نبود . یه کم بهش نزدیک شدم منظورم متوجه نشود چرا نزدیک شدم یه لحظه به خودم امدم گفتم پسر من که تا حالا با هیچ کسی این کارو نکردم الانم حس شهوت در درونم نیست این آدمم تا این لحظه دوستش داشتم به خاطر خودشنه به خاطر اندامش. اون بنده خدایی که می خواد با این باشه چی ؟ این شعر بسطامی رو هیچ وقت فراموش نمی کنم مردان خدا پرده پندار دریدند هر دست بدادن همان دست بگرفتند و من معتقد بودم البته هنوزم هستم هر دست که بدی همون دست می گیری . به بهانه اینکه برم یه چیزی از بیرون بخرم از خونه زدم بیرون آیدا بهم گفت زود برگرد الان مادرم نگران میشه . | |||